شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
مثل بالا و مورد اصطلاح آن را همه کس می داند . به قول علامه دهخدا : دعوت کردن کسی را به چیزی بی ارزش ، چون آب خزینه حمام را به تازه وارد اهدا کردن ... تعارف شاه عبدالعظیمی است . اینکه به زبان گوید به منزل آیند ، یا فلان متاع از شما باشد و از دل راضی نیست .
به طور کلی هر گونه تعارف غیر عملی را که از دل بر نیاید تعارف شاه عبدالعظیمی گویند .

حضرت عبدالعظیم حسنی که در شهر ری مدفون است و هم اکنون زیارتگاه بزرگی برای مردم ایران محسوب می شود بعد از چهار پشت به امام دوم شیعیان حضرت امام حسن مجتبی (ع) متصل می شود . مزار حضرت عبدالعظیم که در اصطلاح عمومی شاه عبدالعظیم گفته می شود پیوسته مطاف معتقدان و شیعیان مومن و علاقه مند بوده است .

چون شهر ری در چند کیلومتری و نزدیک تهران قرار دارد لذا در قدیم معمول بوه است که زایران تهرانی علی الاکثر شب را در شهر ری توقف نمی کنند و به تهران باز می گردند .

اگر کسی از ساکنان شهر ری طوعاً یا کراراً درمقام دعوت از زایرتهرانی بر می آمد وتعارف میکرد به اصطلاح معروف : تو را به این حضرت شب را در بنده منزل بمان پیداست که چون دعوت شونده ناگزیر از مراجعت بود لذا تعارف آن شاه عبدالعظیمی جنبه عملی نداشت و نمی توانست مورد قبول تهرانی واقع شود .
شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
قوز بالاقوز

هنگامی که یک نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم کاری مصیبت تازه‌ای هم برای خودش فراهم می‌کند این مثل را می‌گویند.

یک قوزی بود که خیلی غصه می‌خورد چرا قوز دارد؟ یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. سر بینه که داشت لخت می‌شد حمامی را خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد که سر بینه نشسته. وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند می‌زنند و می‌رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. درضمن اینکه می‌رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید که آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.

از ما بهتران هم که داشتند می‌زدند و می‌رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش که او هم قوزی بود از او پرسید: تو چکار کردی که قوزت صاف شد؟ او هم ماوقع آن شب را تعریف کرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده‌اند خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می‌آید. وقتی که او شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن، از ما بهتران که آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود که فهمید کار بی‌مورد کرده، گفت: ای وای دیدی که چه به روزم شد ـ قوزی بالای قوزم شد!


مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب مثنوی ساده‌ای گنجانده است که این قطعه را آقای احمد نوروزی در اختیار ما گذاشته‌اند و نقل آن را در اینجا خالی از فایده نمی‌دانم با این توضیح که آقای نوروزی نام سراینده آن را نمی‌دانستند و ما هم نتوانستیم نام سراینده را پیدا کنیم وگرنه ذکر نام وی در اینجا ضروری بود.


خردمند هر کار بر جا کند

شبی گوژپشتی به حمام شد
عروسی جن دید و گلفام شد

برقصید و خندید و خنداندشان
به شادی به نام نکو خواندشان

ورا جنیان دوست پنداشتند
زپشت وی آن گوژ برداشتند

دگر گوژپشتی چو این را شنید
شبی سوی حمام جنی دوید

در آن شب عزیزی زجن مرده بود
که هریک زاهلش دل افسرده بود

در آن بزم ماتم که بد جای غم
نهاد آن نگونبخت شادان قدم

ندانسته رقصید دارای قوز
نهادند قوزیش بالای قوز

خردمند هر کار برجا کند
خر است آنکه هر کار هر جا کند


چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386
هادی ! هادی ! اسم خودتو بما نهادی!

هر جا که آشه، کل، فراشه !

هر جا خرسه، جای ترسه !

هر جا سنگه بپای احمد لنگه !

هر جا که پری رخیست دیوی با اوست !

هر جا که گندوم نده مال من دردمنده !

هر جا که نمک خوری نمکدون نشکن !

هر جا مرغ لاغره، جایش خونه ملا باقره !

هر جا هیچ جا ، یک جا همه جا !

هر چه از دزد موند، رمال برد !

هر چه بخود نپسندی بدیگران نپسند !

هر چه بگندد نمکش میزنند --- وای به وقتی که گندد نمک !

هر چه به همش بزنی گندش زیادتر میشه !

هر چه پول بدی آش میخوری !

هر چه پیش آید خوش آید !

هر چه خدا خواست همان شود --- هر چه دلم خواست نه آن شد !

هر چه خورده نریده !

هر چه دختر همسایه چل تر، برای ما بهتر !

هر چه در دیگ است به چمچه میاد !

هر چه دیر نپاید دلبستگی را نشاید !

هر چه رشتم پنبه شد !

هر چه سر، بزرگتر درد بزرگتر !

هر چه عوض داره گله نداره !

هر چه کنی بخود کنی گر همه نیک و بد کنی !

هر چه که پیدا میکنه خرج اتینا میکنه !

هر چه مار از پونه بدش میاد بیشتر در لونه اش سبز میشه !

هر چه میگم نره، بازم میگه بدوش !

هر چه نصیب است نه کم میدهند --- ور نستانی به ستم میدهند !

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ! --- ورنه تشریف توبر بالای کس کوتاه نیست .[[ حافظ ]]

هر چیز که خوار آید یکروز به کار آید !

هر خری را به یک چوب نمیرونند !

هر دودی از کباب نیست !

هر رفتی، آمدی داره !

هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد !

هر سرازیری یک سر بالائی داره !

هر سرکه ای از آب، ترش تره !

هر سگ در خونه صاحابش شیره !

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی !

هر کس از هر جا رونده است با ما برادر خونده است !

هر کسی پنجروزه نوبت اوست ! (( دور مجنون گذشت و نوبت ماست ... )) [[ حافظ ]]

هر که با مادر خود زنا کنه با دگران چها کنه !

هر که بامش بیش برفش بیش !

هر که بیک کار، بهمه کار - هر که بهمه کار بهیچ کار !

هر که به امید همسایه نشست گرسنه میخوابه !

هر که تنها قاضی رفت خوشحال بر میگرده !

هر که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه !

هر که خری نداره غمی نداره !

هر که خیانت ورزد دستش در حساب بلرزد !

هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد گوید !

هر که را زر در ترازوست زور در بازوست !

هر که را طاووس باید جور هندوستان کشد !

هر که را مال هست و عقلش نیست --- روزی آن مال مالشی دهدش *** وانکه را عقل هست و مالش نیست--- روزی آن عقل بالشی دهدش .[[ عمادی شهریاری]]

هر که را میخواهی بشناسی یا باهاش معامله کن یا سفر کن !

هر که شیرینی فروشد مشتری بروی بجوشد !

هر که نان از عمل خویش خورد --- منت از حاتم طائی نبرد !

هر کی بفکر خویشه کوسه بفکر ریشه !

هر کی خر شد، ما پالونیم !

هر کی که زن نداره،آروم تن نداره !

هر کی که زن نداره،آروم تن نداره !

هر گردی گردو نیست !

هر گلی زدی سر خودت زدی !

هزار تا چاقو بسازه یکیش دسته نداره !

هزار تا دختر کور و یکروزه شوهر میده !

هزار دوست کمه، یک دشمن بسیار !

هزار قورباغه جای یه ماهی رو نمیگیره !

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند !

هشتش گرو نه است !

هلو برو تو گلو !

هم از توبره میخوره هم از آخور !

هم از شوربای قم افتادیم هم از حلیم کاشون !

همان آش است و همان کاسه !

همان خر است و یک کیله جو !

هم چوب را خوردیم هم پیاز را و هم پول را دادیم !

هم حلوای مرده هاست هم خورش زنده ها !

هم خدا را میخواهد هم خرما !

همدون دوره و کردوش نزدیک !

همدون دوره و کردوش نزدیک !

همسایه نزدیک، بهتر از برادر دور !

همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم !

هم فاله و هم تماشا !

همکار همکار و نمیتونه ببیند !

هم لحافه و هم تشک !

هم میترسم هم میترسونم !

همنشین به بود تا من از او بهتر شوم !

همه ابری هم بارون نداره !

همه خرها رو به یک چوب نمیرونند !

همه رو مار میگزه مارو خر چسونه !

همه سروته یه کرباسند !

همه قافله پس و پیشیم !

همه کاره و هیچ کاره !

همه ماری مهره نداره !

همه ماهی خطر داره بدنامیشو صفر داره !

هر مرغی انجیر نمیخوره !

همیشه آب در جوی آقا رفیع نمیره به دفه هم در جوی آقا شفیع میره !

همیشه خره خرما نمیرینه !

همیشه روزگار بانسان رو نمیکنه !

همیشه شعبان ، یکبا ر هم رمضان !

همیشه ما میدیدیم یه دفعه هم تو ببین !

همینو که زائیدی بزرگش کن !

هنوز باد به زخمش نخورده !

هنور دهنش بوی شیر میده !

هنوز سر از تخم در نیاورده !

هنوز غوره نشده مویز شده !

هوو هوو را خوشگل میکنه جاری جاری را کدبانو !

هیچ ارزونی بی علت نیست !

هیچ انگوری دوبار غوره نمیشه !

هیچ بده را به هیچ بستانی کاری نیست !

هیچ بدی نرفت که خوب جاش بیاد !

هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه !

هیچ تقلبی بهتر از راستی نیست !

هیچ چراغی تا به صبح نمیسوزه !

هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست !

هیچ دوئی نیست که سه نشه !

هیچ دودی بی آتش نیست !

هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا چهل روز سفید بخت نباشه !

هیچکاره ، رقاص پای نقاره !

هیچکاره و همه کاره !

هیچکس در پیش خود چیزی نشد !

هیچکس را توی گور دیگری نمیگذارن !

هیچکس روزی دیگری را نمیخوره !

هیچکس نمیگه ماست من ترشه !

هیچ گرونی بی حکمت نیست !

سه شنبه 13 شهریور ماه سال 1386
آش شله قلمکار

هر کاری که بدون رعایت نظم و نسق انجام گیرد و آغاز و پایان آن معلوم نباشد ، به آش شله قلمکار تشبیه و تمثیل می شود . اصولا هر عمل و اقدامی که در ترکیب آن توجه نشود، قهرأ به صورت معجونی در می آید که کمتر از آش شله قلمکار نخواهد بود.
اکنون ببینیم آش شله قلمکار چیست و از چه زمانی معمول و متداول گردیده است.
ناصر الدین شاه قاجار بنابر نذری که داشت سالی یک روز، آن هم در فصل بهار ، به شهرستانک از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به علت دوری راه به قریه سرخه حصار، واقع در شرق تهران می رفت. به فرمان او دوازده دیگ آشی بر بار می گذاشتند که از قطعات گوشت چهارده رأس گوسفند و غالب نباتات مأکول و انواع خوردنیها ترکیب می شد. کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار حضور داشتتند و مجتمعأ به کار طبخ و آشپزی می پرداختند. عده ای از معاریف و موجهین کشور به کار پاک کردن نخود و سبزی و لوبیا و ماش و عدس و برنج مشغول بودند. جمعی فلفل و زرد چوبه و نمک تهیه می کردند. نسوان و خواتین محترمه که در مواقع عادی و در خانه مسکونی خود دست به سیاه و سفید نمی زدند، در این محل دامن چادر به کمر زده در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و طبخ آش کذایی از بر و دوش و سر و کول یکدیگر بالا می رفتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و عنایت قرار گیرند. خلاصه هر کس به فرا خورشان و مقام خویش کاری انجام می داد تا آش مورد بحث حاضر و مهیا شود. چون این آش ترکیب نامناسبی از غالب مأکولات و خوردنیها بود، لذا هر کاری که ترکیب ناموزون داشته باشد و یا به قول علامه دهخدا: چو زنبیل در یوزه هفتاد رنگ باشد؛ آن را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند.