مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387


انسان وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشه ، به نظر شما باید چکار کنه ؟

تنها جمله ای که به ذهنم بعد از مدتها رسید ، همین جمله بود !

نیومدم که خیلی مزاحم بشم ،

نیومدم وقتتون رو مثل قدیما خیلی بگیرم ، 

نیومدم که ...

اومدم فقط بگم ، نگاه من یکساله شد ، همین !

و تشکر کنم ، از همراهی همه ی عزیزان ، دوستان و خوانندگان وبلاگ .

وبلاگ نگاه من سعی داشت یاد بگیره ، و اونقدری هم که استعداد داشت یاد هم گرفت .

نمی دونم دیگه چی باید بگم ، فقط ممنونم ، از همه .

این کیک رو تقدیم می کنم به همه ...



پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

چند وقتی است که در نوشتن تنبل شده ام ، می خواهم کاری کنم که مجبور باشم بیشتر بنویسم ، می خواهم عناوین نوشته های آینده ام را بنویسم شاید به خاطر گل روی شما هم که باشد ، مطلب را بنویسم .

1- تو هم 58 ی هستی و من هم 58 ی ولی ...
2- تأملی در باب عشق و مفهموم امروزی آن .
3- پروازم میدهی و
4- نقدی بر برنامه مثلث شیشه ای جناب آقای رضا رشید پور .
5- گزارش کوهنوردی روستای آبنیک .
پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

اینقدر بی احتیاط نباش ، کمی بادقت دستت را فرو ببر .
شاید خدای نخواسته سوزن آلوده ای ، خودت که بهتر از من می دانی ، حتما بهتر از من می دانی که چقدر سوزن مصرف شده ی آلوده این روزها زیاد شده است . راستی حالا که حرفش پیش آمد ، نزدیک این چیزها نشوی .
صورتت را بالا بگیر توی چشمهای من نگاه کن ، خوب .


تا صبح طول میکشد که کیسه ات را پرکنی ؟ واقعا هر شب کارت تا صبح همین است ؟
آی مواظب لبه ی تیز شیشه ها باش ، ها ، دقت کن .
«دلم زخمی و سیاه و کثیف می شود ، وقتی جایش را با دست های تو عوض می کنم .»
کاش مثل قدیم مردم جلوی خانه هایشان کپه کپه آشغال می ریختند ، تا تو اینقدر مجبور نبودی سطل که نه ، آشغالهای مخزن به این بزرگی رو برای چند تکه پلاستیک و کاغذ و کارتن و ... اینقدر جابجا کنی .
کاش میشد روی سطل زباله ها نوشت ، لطفا زباله ها از مبدا تفکیک نمائید تا عده ی زیادی سالم بمانند .
می گویند طلای کثیف ، شنیده ای که ؟
این چه طلایی است که برای تو فقط کثیفی اش و برای عده ای دیگر طلایش رسیده است .









چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387

دیروز پس از یک ماه سری به پارک محله مان زدم ، سطح آب حوض بزرگ وسط پارک ، به کمتر از نصف کاهش پیدا کرده بود ،
و ماهیهای قرمزی که یک ماه پیش آنجا سرحال و سرزنده دیده بودم ، بر سطح آب ، بی حرکت مانده بودند ، چند دقیقه ای را به نظاره نشستم ، به نظاره ماهیهایی که عاشق بودند .
دور حوض مردم در حال کار خودشان بودند ، بعضی در حال ورزش و بعضی در حال خوردن چیپس و بعضی در حال خوردن توت و ...
ولی من غرق در افکار خودم در ذهنم مشغول به رقص در آوردن ماهیهایی بودم که اکنون فقط می توانستم سفیدی شکمشان را ببینم .
ما چقدر زود یادمان رفت که این آرام خفتگان بر آب ، همان ماهیهایی هستند که زمانی عاشق بودند .

 

 

 

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387

 

نمی دانم از چه بنویسم ، از کجا ، فعلا یک عکس ببینید تا بعد .

 

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>