یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387


ای مهربانتر از برگ، در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آئینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری، زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف، دادند بیشماران

گفتی به روزگاری، مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را، زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران

استاد شفیعی کدکنی

 


توصیه می کنم ، این شعر با صدای خیال انگیز و سحرگونه استاد علیرضا قربانی گوش بدین ، امتحانش کنید .

تصنیف حتی به روزگاران  ( دانلود) با صدای استاد علیرضا قربانی


 

یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

من هم می میرم
اما نه مثل غلامعلی
که از درخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟




من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زایمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟




من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟




من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگی
پس مادرش کتری پر سیاوشان را
در رودخانه شست
چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟




من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مارگزیدگی
پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل
نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟




من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی که از بیمارستان بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر یک عکس 6در 4 خواهند نوشت
ای آنکه رفته ای...
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

شعر از : سلمان هراتی


پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387



مهم نیست...

شناسنامه ات صادره از کجا باشد؟

وقتی شهرک صدر دارد می سوزد!

مهم نیست...

شناسنامه ام صادره از کجا باشد؟

وقتی دارم با این فاجعه می سازم!

حسان برادر نادیده ام!

خانه خراب ترین شیعه قلبم!

از همین جا…همین شهر لعنتی!

که به زور می خواهند

یکی از تیم های سرخش را

قهرمان جام خلیج فارس کنند!

و یکی از تیم های لا جوردی اش را

قهرمان جام حذفی!

دارم حذف شدن تو را می بینم!

تا به برکت

حذف شدن تو!

هیلاری کلینتون صدر نشین شود!

…واشنگتن عروسیه!

شهرک صدر….!

این جا باران نمی بارد

تا ما که ترسی از هیچ کس نداریم

جز خدا

به خدا هم فحش بدهیم!

و دقیقا می دانیم امروز

برنج صدری کیلیویی چند بوده..

ولی نمی دانیم شهرک صدر کجاست؟

و تازه اگر هم بدانیم

هر هر می خندیم!

و صبح تا شب

دودستی بر سرتان می کوبیم

که عرب ها حق تان همین هست!

تا صور اسرافیل

از آن ور آبها

با بی آبرویی تمام

بگوید:

- حسین (منظورش امام سوم ماست)!

حقش بود که کشته شد

چون عرب بود

و عرب ها حق شان همین هست.

این جا باران نمی بارد

و ما به خدا فحش می دهیم!

ایضا به …!

و فکر می کنیم ابرهای باران زا

از آمریکا می آیند!

همانطور که در عراق

هر روز باران می بارد

باران خون

حسان برادر نادیده ام!

خانه خراب ترین شیعه قلبم!

می دانم و می دانی

که حافظ اهل شهرک صدر نیست!

ولی این روزها غزل هایش را عجیب

از سینه زخمی تو می شنوم

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریق ما کا فریست رنجیدن...

این ها را نوشتم

تا اگر احیانا کسی پرسید

مذهب تو چیست!

رویم بشود بگویم:

…شیعه !

شعر از محمود صارمی
یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم
آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم

رود رونده سینه و سر می زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم

لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که بازش بپروریم

ای روشن از جمال تو ایینه ی خیال
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم

دریاب بال خسته ی جویندگان که ما
در اوج آرزو به هوای تو می پریم

پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم

آن روز خوش کجاست که از طالع بلند
بر هر کرانه پرتو مهرش بگستریم

بی روشنی پدید نیاید بهای در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم

آن لعل را که خاتم خورشید نقش اوست
دستی به خون دل ببریم و بر آوریم

ماییم سایه کز تک این دره ی کبود
خورشید را به قله ی زرفام می بریم

امیر هوشنگ ابتهاج
پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

 

غزلی که قبلا قولش را داده بودم .

* نقاشی زیر از کارهای رنگ روغن حقیر می باشد ، که در اصل کپی شده از کار استاد  مرتضی کاتوزیان .

خراب از یاد ِ پاییز ِ خمارانگیز ِِ تهرانم

خمار ِ آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال ِ رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم

پریشان یادگاری های بربادند و می پیچند

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم

مگر کفاره ی آزادی و آزادگی ها بود

که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر، زندانم

به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش

خوشا آن آتشین تبها که دلکش بود هذیانم 

سه تار  مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم

شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم

نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من

نه دودی کو برآید از سر ِ شوریده  سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی

به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالیست

که من با خواندن ِ این پنجه ی پیچیده نتوانم

کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام

که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم

بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری

گذر بر چاه ِ کنعان کن من آخر ماه ِ کنعانم

سرود ِ آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش

شب ِ پاییز ِ تبریز است و در باغ ِ گلستانم

گروه ِ کودکان سرگشته ی چرخ و فلک بازی

من از بازی این چرخ ِ فلک سر در گریبانم

به مغزم جعبه ی شهر فرنگ عمر ِ بی حاصل

به چرخ افتاده و گوئی در آفاق است جولانم

چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن

به زورق های  صاحب کشته ی سرگشته می مانم

از این شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین

چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم

به اشک ِ من گل و گلزار شعر پارسی خندان

من شوریده بخت از چشم ِ گریان ابر نیسانم

کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز

به خال اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم

به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم

که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم

چه بیم ِ غرقم از عمان که جز تن گوهر ِ ایمان

دلا هر چند کز حرمان هنر بس بود تاوانم

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

که من سلطان ِ عشق و  شهریار ِ شعر ایرانم 

 

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>