شنبه 31 فروردین ماه سال 1387


یکی از دوستان یوسف وقتی شنید که یوسف عزیز مصر شده است ، قصد دیدار او کرد ، روانه ی مصر شد ، توشه ی راه فراهم کرد .
با خود اندیشید برای دوستی که عزیز مصر است و از داشتنی های دنیا هر چه بخواهم برای او ارمغان ببرم ، او بهترش را دارد ، چه ببرم ؟
هر چه جستجو کرد ، کمتر یافت .
وقتی به دیدار یوسف رسید ، پس از تشریفات و استقبال ، یوسف از او سوغات خواست .
دوست یوسف به او گفت : هر چه فکر کردم که چه برای تو بیاورم که در خور و شأن تو باشد ، چیزی زیباتر از صورت زیبای تو ندیدم در این جهان ، لیکن تصمیم گرفتم« آینه» برایت بیاورم .
آری هدیه او آینه بود ، آینه ای که یوسف بتواند در آن چهره ی دلربای خود را ببیند .



پ ن1 : قلب انسان آینه ی تمام نمای حضرت حق است .
پ ن 2 : قلب انسان باید زلال باشد و صاف تا بتواند وجه حضرت در آن تجلی کند .
پ ن 3 : حضرت حق عاشق وجه خود است .
پ ن 4 : قلب انسان زمانی صاف و زلال خواهد شد که در آن اغیار منزل نکرده باشند .
پ ن 5 : المومن مرآت المومن .

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387

دوستی می گفت :

نانوا ها هم جوش شیرین می زنند ،
بیچاره فرهاد .

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387

پروردگارا ، بنای آفرینش ما بر اساس ضعف و رقت بنا شده و تو که آفریدگار ما هستی می دانی که ما مشتی آب و خاک

نباشیم .در آن روزگار که در زندان رحم ، خون همی خوردیم و در ورای پرده ها و ظلمت ها دست و پا بسته همی خفتیم و

همچنان هنگامی که به دنیا پای گذاشتیم و چشم به نور و نعمت گشودیم ، باز هم با ضعف و مستمندی قرین بودیم و

همچنان ضعیف و مستمند مانده ایم. در پناه تو بوجود آمده ایم و تا روزی که چشم از این جهان به جهان دیگر می گشاییم ،

باز هم به کمک تو و حول و قوت تو چشم التجا و التماس گشوده داریم.

پروردگارا دست ما گیر تا برخیزیم و پشتیبان ما باش تا به سوی صلاح و سداد خویش بشتابیم و ما را پناه ده ؛ زیرا جز تو پناهی نداریم.

سید الساجدین امام العارفین زین العابدین علیه و آبائه و ابنائه آلاف تحیة و الثنا
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387


خودش را جمع و جور می کند تا جایی برای نشستن جوان باز کند .
سامان ،دانشجوی مهندسی مکانیک ، ترم اول ، تهرانی ، متولد 1369 ، نتیجه ی چند سوال کوتاه است با چاشنی لبخند .
غمگین چشمانش را به نقطه ای می دوزد ، چند بار عدد 1369 را تکرار می کند ، دیگر انگشتانش هم نمی توانند فاصله او را تا جوانی محاسبه کنند .

 


 

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387


می گویم : ای آقا همه ی حرفهای شما درست ، ولی آدم باید آینده ی بچه هایش را هر طوری شده تأمین کند .

می گوید : تأمین آینده صحیح است ولی تا کجا ؟ به چه قیمتی ؟ تا چه حدی ؟

می گویم : تا جایی که آنها زندگی راحتی داشته باشند و مثل ما همیشه در حال دویدن نباشند .

می گوید : این دویدن های بیش از حد را خودتان می خواهید ، اگر خدایی که به شما سلامتی داده ، اینقدر امکانات فراهم کرده اید ، هست ، خواهد بود و خدایی خواهد کرد ، نیازی به ناخدایی ما نیست .

 

   1      2      3    >>