یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

 

خواستم از گذر عمر بنویسم در این آخرین مجال ، دیدم تلخ بود ، نخواستم کامتان را در آخرین مطلبِ سال تلخ کنم ، بگذارید این افتخار ! نصیب حقیر نشود ، کارنامه ی ما به اندازه کافی سیاه است .

ایام مبارکی را پیش رو داریم ، پیشاپیش تبریک و تهنیت بنده را پذیرا باشید ،

بگذارید از مبارکی ایام برایتان بگویم ،

*

آری ، ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند ،

مبارکی ایام از شماست ، مبارک شمائید .

*

سال نویی را برای کلیه عزیزان ، دوستانِ حقیقی مجازی آرزو می کنم ،

سالی پر از تازگی اصیل .

سالی پر از نو شدن های حقیقی ،

امیدوارم سال آینده سالی باشد که همه بتوانیم در پایان آن با گلها عکس یادگاری بگیریم ،

*

در پایان خبری دارم( اگر مژدگانی حقیر توسط یکی از دوستان تقبل زحمت شود ) که احتمالا عزیزان تا پایان تعطیلات از شر مزاحمت های ما در امان خواهند بود و آسیبی به روح لطیف عزیزان، تا 20 فروردین وارد نخواهد شد ، بنده هم قول می دهم جای تک تک دوستان را در تنفس هوای شمال، سبز نگه دارم .

*

نیازمند دعای خیر شما هستم .

 

 

 

 

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

 

غزلی که قبلا قولش را داده بودم .

* نقاشی زیر از کارهای رنگ روغن حقیر می باشد ، که در اصل کپی شده از کار استاد  مرتضی کاتوزیان .

خراب از یاد ِ پاییز ِ خمارانگیز ِِ تهرانم

خمار ِ آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال ِ رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم

پریشان یادگاری های بربادند و می پیچند

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم

مگر کفاره ی آزادی و آزادگی ها بود

که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر، زندانم

به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش

خوشا آن آتشین تبها که دلکش بود هذیانم 

سه تار  مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم

شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم

نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من

نه دودی کو برآید از سر ِ شوریده  سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی

به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالیست

که من با خواندن ِ این پنجه ی پیچیده نتوانم

کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام

که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم

بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری

گذر بر چاه ِ کنعان کن من آخر ماه ِ کنعانم

سرود ِ آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش

شب ِ پاییز ِ تبریز است و در باغ ِ گلستانم

گروه ِ کودکان سرگشته ی چرخ و فلک بازی

من از بازی این چرخ ِ فلک سر در گریبانم

به مغزم جعبه ی شهر فرنگ عمر ِ بی حاصل

به چرخ افتاده و گوئی در آفاق است جولانم

چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن

به زورق های  صاحب کشته ی سرگشته می مانم

از این شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین

چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم

به اشک ِ من گل و گلزار شعر پارسی خندان

من شوریده بخت از چشم ِ گریان ابر نیسانم

کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز

به خال اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم

به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم

که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم

چه بیم ِ غرقم از عمان که جز تن گوهر ِ ایمان

دلا هر چند کز حرمان هنر بس بود تاوانم

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

که من سلطان ِ عشق و  شهریار ِ شعر ایرانم 

 

 

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

 

زمین تصمیم گرفت دوباره زنده شود ،

خدایا مرا کِی زنده می کنی ؟

 

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

 

دنبال واژه هایی برای جاری کردنِ «خودم» بودم ،

واژه هایی که بشود ، «خودم» را در آن معنا کنم ،

مشت مشت ، بغل بغل ، دامن دامن ، سبد سبد ، واژه ،

آه خسته شدم ،

آری آری ،

درست می گویی ، راه را اشتباه آمده ام ،

دنبال واژه نباید باشم ،

بلکه باید دنبال پاک کن بگردم ،

پاک کنی که از شر واژه ی «خودم» راحت شوم ،

شما پاک کن مرا ندیدید ،

پاک کن من کجاست ...

 

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

 

می گفت : دنبال یه طعم دهنده برای زندگیم می گردم .

 سراغ نداری ؟

 

 

   1      2      3      4      5    >>