یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387


ای مهربانتر از برگ، در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آئینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری، زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف، دادند بیشماران

گفتی به روزگاری، مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را، زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران

استاد شفیعی کدکنی

 


توصیه می کنم ، این شعر با صدای خیال انگیز و سحرگونه استاد علیرضا قربانی گوش بدین ، امتحانش کنید .

تصنیف حتی به روزگاران  ( دانلود) با صدای استاد علیرضا قربانی


 

پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

چند وقتی است که در نوشتن تنبل شده ام ، می خواهم کاری کنم که مجبور باشم بیشتر بنویسم ، می خواهم عناوین نوشته های آینده ام را بنویسم شاید به خاطر گل روی شما هم که باشد ، مطلب را بنویسم .

1- تو هم 58 ی هستی و من هم 58 ی ولی ...
2- تأملی در باب عشق و مفهموم امروزی آن .
3- پروازم میدهی و
4- نقدی بر برنامه مثلث شیشه ای جناب آقای رضا رشید پور .
5- گزارش کوهنوردی روستای آبنیک .
پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

اینقدر بی احتیاط نباش ، کمی بادقت دستت را فرو ببر .
شاید خدای نخواسته سوزن آلوده ای ، خودت که بهتر از من می دانی ، حتما بهتر از من می دانی که چقدر سوزن مصرف شده ی آلوده این روزها زیاد شده است . راستی حالا که حرفش پیش آمد ، نزدیک این چیزها نشوی .
صورتت را بالا بگیر توی چشمهای من نگاه کن ، خوب .


تا صبح طول میکشد که کیسه ات را پرکنی ؟ واقعا هر شب کارت تا صبح همین است ؟
آی مواظب لبه ی تیز شیشه ها باش ، ها ، دقت کن .
«دلم زخمی و سیاه و کثیف می شود ، وقتی جایش را با دست های تو عوض می کنم .»
کاش مثل قدیم مردم جلوی خانه هایشان کپه کپه آشغال می ریختند ، تا تو اینقدر مجبور نبودی سطل که نه ، آشغالهای مخزن به این بزرگی رو برای چند تکه پلاستیک و کاغذ و کارتن و ... اینقدر جابجا کنی .
کاش میشد روی سطل زباله ها نوشت ، لطفا زباله ها از مبدا تفکیک نمائید تا عده ی زیادی سالم بمانند .
می گویند طلای کثیف ، شنیده ای که ؟
این چه طلایی است که برای تو فقط کثیفی اش و برای عده ای دیگر طلایش رسیده است .









دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
عالم یا حادث است یا قدیم چون نمی تواند ،
هم حادث باشد و هم قدیم ، چون جمع نقیضین است ،
نه حادث باشد نه قدیم ، که محال است ،
پس یا قدیم است ، یا حادث .
قدیم بودن یک امر را باید اثبات کرد و همین طور حادث بودن را .
و چون حادث بودن نیاز به مبدا دارد و قدیم بودن نیز نیاز به علمی که اثبات کند و مشاهده که عالم قدیم است ، و این مقدور انسان نیست .
پس باید با وصفی که عارض به جهان قدیم و حادث می شود باید به موضوع پی ببریم .
اگر قدیم است ، لازمه قدیم بودن ، تداوم وضع قدیمی و قبلی آن است ، و چون این تدوام امکان ندارد و آنچه اتفاق می افتد هر لحظه می شود و در حال شدن است ، و هر لحظه چیزی است و در لحظه ی بعد چیز دیگری است ، پس هر لحظه در حال عوض شدن است ، پس تداوم قدیم بودن امکان ندارد ، نتیجتا جهان حادث است ، و جهان حادث نیاز به مبدا دارد .


یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

من هم می میرم
اما نه مثل غلامعلی
که از درخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟




من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زایمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟




من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟




من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگی
پس مادرش کتری پر سیاوشان را
در رودخانه شست
چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟




من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مارگزیدگی
پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل
نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟




من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی که از بیمارستان بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر یک عکس 6در 4 خواهند نوشت
ای آنکه رفته ای...
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

شعر از : سلمان هراتی